پیغام مدیر :
با سلام خدمت شما بازديدكننده گرامي ، خوش آمدید به سایت من . لطفا براي هرچه بهتر شدن مطالب اين وب سایت ، ما را از نظرات و پيشنهادات خود آگاه سازيد و به ما را در بهتر شدن كيفيت مطالب ياري کنید.
حکایتی از سعدی
نوشته شده در چهار شنبه 17 شهريور 1400
بازدید : 59
نویسنده : J A V A D
حکایتی از سعدی زاهد ‏پادشاهی را مهمی پیش آمد گفت اگر این حالت به مراد من برآید چندین درم دهم زاهدان را چون حاجتش برآمد و تشویش خاطرش برفت وفای نذرش به وجود شرط لازم آمد یکی را از بندگان خاص کیسه درم ‏داد تا صرف کند بر زاهدان گویند غلامی عاقل هشیار بود همه روز بگردید و شبانگه بازآمد و درم‌ها بوسه داد و پیش ملک بنهاد و گفت زاهدان را چندان که گردیدم نیافتم گفت این چه حکایت است آنچه من دانم در این ملک چهارصد زاهد است گفت ای خداوند جهان آن که زاهد است نمی‌ستاند و ‏آن که می‌ستاند زاهد نیست ملک بخندید و ندیمان را گفت چندان که مرا در ‏حق خداپرستان ارادت است و اقرار مرا این شوخ‌دیده را عداوت است و انکار و حق به جانب اوست. ‏ زاهد کــه درم گـرفت و دینار زاهدتر از او یکی به دست آر برگرفته از: گلستان - سعدی مطالب مرتبط: سعدی کیست؟ اشعار کوتاه و زیبای سعدی جملات کوتاه و زیبای سعدی دانلود کتابهای سعدی برچسب‌ها: داستانهای کوتاه و زیبا, داستانهای عارفانه, داستانهای آموزنده, داستانهای عاشقانه, داستانهای سعدی + نوشته شده در ساعت توسط رضا قهرمانی | نظرات حکایتی از گلستان ثناگویی امیر دزدان... شاعری پیش امیر دزدان رفت و ثنایی بر او بگفت. فرمود تا جامه ازو برکنند و از ده به در کنند. مسکین، برهنه به سرما همی رفت... سگان در قفای وی افتادند. خواست تا سنگی بردارد و سگان را دفع کند. در زمین یخ گرفته بود. عاجز شد، گفت: این چه حرامزاده مردمانند، سگ را گشاده اند و سنگ را بسته! امیر از غرفه بدید و بشنید و بخندید، گفت: ای حکیم، از من چیزی بخواه. گفت جامه خود را می خواهم اگر انعام فرمایی. رضینا من نوالک بالرحیل. امیدوار بود آدمی به خیر کسان مرا به خیر تو امٌید نیست،شر مرسان سالار دزدان را رحمت بر وی آمد و جامه باز فرمود و قبا پوستینی، بر او مزید کرد و درمی چند. برگرفته از: گلستان - سعدی

:: موضوعات مرتبط: ۞ داستانهای کوتاه و زیبا ۞ , داستانهای کــوتــاه ســعــدی , ,
:: برچسب‌ها: حکایتی از سعدی ,



صفحه قبل 1 صفحه بعد