موزیک پلیر

آپلود عکس نبوغ برخی مسئولان!!
آپلود عکس وبگو | آموزش منوي کشويي با ul li و css


عضو شوید


نام کاربری
رمز عبور

:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری
رمز عبور
تکرار رمز
ایمیل
کد تصویری
براي اطلاع از آپيدت شدن وبلاگ در خبرنامه وبلاگ عضو شويد تا جديدترين مطالب به ايميل شما ارسال شود



تاریخ : دو شنبه 5 مهر 1400
بازدید : 26
نویسنده : J A V A D

 نبوغ برخی مسئولان!!

یکی از مسئولان یک بازی فکری را نشان داد و گفت: من پس از دو سال تلاش فکری بالاخره این را حل و کامل کردم!

به او گفتند: دو سال وقت زیادی نیست؟

پایسخ داد: روی جعبۀ آن نوشته :4 تا 6  سال!!!

همه در دل خود خندیدند!ولی کسی جرات نکرد بگوید این بازی مخصوص بچه های 4 تا 6 ساله است!



:: موضوعات مرتبط: حکایت , طنز , ,
:: برچسب‌ها: نبوغ برخی مسئولان!! ,
تاریخ : شنبه 3 مهر 1400
بازدید : 100
نویسنده : J A V A D
توی جلد شیطون! میگن شیطون یه روز صبح رفت تو جلد یک ایرونی و بعد از ظهر خارج شد. از او پرسیدند : چرا خارج شدی ؟؟!!!! گفت : ولش کنید ... دیوونم کرد ... گیجم کرد ... از دست او کلافه شدم ... صبح دزدی می کنه .‌‌.. و ظهر مسجد می ره ..‌. درون کمد شراب چیده و روی میز قرآن گذاشته ... تسبیح در دست گرفته ؛ روزها با آن ذکر می گه... ‌‌‌و شب ها با اون می رقصه ... نفهمدم من تو جلد اونم..‌. یا اون تو جلد من !!!.‌‌...

:: موضوعات مرتبط: حکایت , طنز , ,
:: برچسب‌ها: توی جلد شیطون! ,
تاریخ : شنبه 3 مهر 1400
بازدید : 67
نویسنده : J A V A D
خرِ فهمیده تو تاکسی بودم هرکی پیاده می شد درو محکم می بست. راننده هم هی فحش می داد: هِی خرِ نفهم...! تا پیاده شدم داشتم خیلی آروم درو می بستم. دیدم راننده بِربِر داره منو نگاه می کنه! هول شدم گفتم: چیه؟خرِ فهمیده ندیدی؟!!

:: موضوعات مرتبط: حکایت , طنز , ,
تاریخ : دو شنبه 22 شهريور 1400
بازدید : 61
نویسنده : J A V A D

 دست نزن !!

يک سمينار خيريه در لندن در حال برگزاري بود. بيل گيتس به روي سن رفت و با ريتمي آرام شروع به دست زدن کرد. هر سه ثانيه يک بار.

بعد از چند دقيقه گفت: هربار که من دست مي زنم کودکي در آفريقا از گرسنگي جان می سپرد.

یکي از ميان جمع بلند می شود و فرياد می زند: خب،دست نزن !!



:: موضوعات مرتبط: حکایت , طنز , ,
:: برچسب‌ها: دست نزن !! ,
تاریخ : شنبه 13 شهريور 1400
بازدید : 157
نویسنده : J A V A D
خیلی جلو رفتیم.... زلفی‌ گل وزیر جدید علوم فرمایش فرمود که : در این دوره برای تبدیل شدن ایران به مرجع علمی جهان تمام تلاش می کنیم!!

:: موضوعات مرتبط: حکایت , طنز , ,
:: برچسب‌ها: خیلی جلو رفتیم , , , , ,
تاریخ : یک شنبه 7 شهريور 1400
بازدید : 74
نویسنده : J A V A D

جهنم ایرانیان!!

 

(طنز)


جبرئیل میره زنگ می زنه به جناب شیطان... 

دو سه بار میره روی پیغام گیر تا بالاخره شیطان نفس نفس زنان جواب میده: 

جهنم، بخش ایرانیان، بفرمایید؟
جبرئیل میگه: آقا مثل این که خیلی سرت شلوغه؟
شیطان آهی می کشه و میگه: 

نگو که دلم خونه... این ایرونی ها اشک منو در آوردن به خدا! می خوام خودمو بازنشست کنم. شب و روز برام نگذاشتن! تا صورتم رو می کنم این طرف، اون طرف، یه آتیشی به پا می کنن!
تا دو ماه پیش که اینجا هر روز چهارشنبه سوری بود و آتیش بازی!... حالا هم که... ای داد!!! آقا نکن! بهت میگم نکن!!! جبرئیل جان، من برم .... این ها دارن آتیش جهنم رو خاموش می کنن که جاش کولر گازی نصب کنن... یک عده شون بازار سیاه مواد سوختی به خصوص بنزین راه انداختن.
چند تا پزشک ایرونی در جهنم بیمارستان سوانح سوختگی باز کردن و براش تبلیغ می کنن و این شدیدا ممنوعه.

چندتاشون دفتر ویزای مهاجرت به بهشت باز کردن و ارواح مردمو خر می کنن. بلیت جعلی یک طرفه بهشت هم می فروشن.
یک سری شون وکیل شدن و تبلیغ می کنن که می تونن پیش نکیر و منکر برای جهنمی ها تقاضای تجدید نظر بدن.
چند تاشون که روی زمین مهندس بودن، میگن پل صراط ایراد فنی داشته که اونا افتادن تو جهنم. دارن امضا جمع می کنن که پل باید پهن تر بشه.
چند هزار تاشون هم هر روز زنگ می زنن به 118 جهنم و تلفن و آدرس سفارت های کانادا و آمریکا رو می پرسن، چون می خوان مهاجرت کنن.
هر روز هزاران ایرونی زنگ می زنن به اطلاعات و تلفن آتش نشانی و اورژانس جهنم رو می خوان.
الان مراجعه داشتم ،می گفت ما کاغذ نسوز می خواهیم که روزنامه اپوزیسیون بیرون بدیم!
چند تاشون یک سری فیش حقوقی اهالی بهشت رو پیدا کردن و میگن اونا باید بیان تو جهنم.
عده ای هم با سنگ های داغ جهنم دارن رو پيشونيشون جای مهر درست می کنند تا برن بهشت،خلاصه اوضاعيه،
ببخش! من برم، بعدا صحبت می کنیم... چ‍ند تا ایرونی دارن کوپن جعلی کولر گازی و یخچال می فروشن... برم یه چماقی بگردونم بیام!



:: موضوعات مرتبط: حکایت , طنز , ,
تاریخ : چهار شنبه 3 شهريور 1400
بازدید : 66
نویسنده : J A V A D
اماله افشاکننده فساد!! گويند يكى از شاهان به علت افراط در خوردن دچار بیماری معده شد ، طبیب آوردند و طبیب با توجه به امکانات آن زمان اماله (تنقیه) تجویز کرد. اماله وسیله ای بود به شکل قیف که انتهایی دراز دارد و نوک آن کج ، مایعات روان کننده به وسیله آن از مقعد به روده بیمار وارد می شود. شاه که فردی متعصب بود و اماله را باعث تحقیر و توهین به خود می پنداشت، فریاد زد: چه کسی را اماله کنند ؟ حکیم ترسید و گفت: هیچ ،قربان، گفتم بنده را اماله کنند تا شما خوب شوید. شاه بدون تفکر و شاید از روی عصبانیت دستور به اماله حکیم داد ؛ در همین زمان درد معده شاه نیز فرو کش کرد! شاه این را به فال نیک گرفت و از آن به بعد هر گاه شاه مریض می شد، دستور می داد طبیب را دراز کنند و طبیب بی چاره مجبور بود در حضور شاه اماله شود. **************** حكايت ماست... هر گاه فسادی برملا می شود، دستور می رسد که افشاکننده را دراز کنند و اماله نمایند تا فساد از مملکت رخت بربندد.

:: موضوعات مرتبط: حکایت , طنز , ,
تاریخ : چهار شنبه 3 شهريور 1400
بازدید : 64
نویسنده : J A V A D
وصیّت بی نقطه! مردی ثروتمند بدون فرزند، که به پایان زندگی‌اش رسیده بود، کاغذ و قلمی برداشت تا وصیت نامه خود را بنویسد: «تمام اموالم را برای خواهرم مي گذارم نه برای برادر زاده‌ام هرگز به خیاط هیچ برای فقیران.» اما اجل به او فرصت نداد تا نوشته اش را کامل کند و آن را نقطه گذاری کند. پس تکلیف آن همه ثروت چه مي شد؟! برادر زاده ی او تصمیم گرفت آن را این گونه تغییر دهد: «تمام اموالم را برای خواهرم مي گذارم؟ نه! برای برادر زاده‌ام. هرگز به خیاط. هیچ برای فقیران.» خواهر او که موافق نبود، آن را این گونه نقطه‌گذاری کرد: «تمام اموالم را برای خواهرم مي گذارم. نه برای برادر زاده‌ام. هرگز به خیاط. هیچ برای فقیران.» خیاط مخصوصش هم یک کپی از وصیت نامه را پیدا کرد و آن را به روش خودش نقطه‌گذاری کرد: «تمام اموالم را برای خواهرم مي گذارم؟ نه. برای برادر زاده‌ام؟ هرگز. به خیاط. هیچ برای فقیران.» پس از شنیدن این ماجرا فقیران شهر جمع شدند تا نظر خود را اعلام کنند: «تمام اموالم را برای خواهرم مي گذارم؟ نه. برای برادر زاده‌ام؟ هرگز. به خیاط؟ هیچ. برای فقیران.» نكته اخلاقي: به واقع زندگی نیز این چنین است‌: او نسخه‌ای از هستی و زندگی به ما مي دهد که درآن هیچ نقطه و ویرگولی نیست و ما باید به روش خودمان آن را نقطه‌گذاری کنیم. از زمان تولد تا مرگ تمام نقطه گذاری ها دست ماست. «فارغ از اعتقاد مذهبی و یا غیرمذهبی به هستی و زندگی، از علامت تعجب تولد تا علامت سوال مرگ، همه چیز بستگی به روش نقطه‌گذاری ما دارد»!

:: موضوعات مرتبط: حکایت , طنز , ,
تاریخ : چهار شنبه 3 شهريور 1400
بازدید : 57
نویسنده : J A V A D
چه شد آن زحمت چندین ساله؟! درددل شعرگونه یک معلم بازنشسته رفتم امروز به داروخانه نسخه در دست پی داروهام بلکه درد کمر و پا و سرم لحظه ای چند بگیرد آرام دکتری را که در آن جا دیدم یادم افتاد که شاگردم بود سال هشتاد و سه، هشتاد و چهار در همین مدرسه ی ِبالا رود شاد و پرهلهله از دیدارش گفتم ای جان چه گلی پروردم! سرد و بی روح تماشایم کرد آن چنان سرد که بد یخ کردم ! من برايش دو سه تُن گچ خوردم او برایم تره هم خُرد نکرد نسخه را دید و سپس گفت از این ده قلم ، نه قلمش نیست، نگرد داشتم غمزده بر می گشتم که پسر خاله ام از راه رسید تا خبردار شد از احوالم نسخه را داد به دکتر پیچید کار او پرورش گوساله است آدمی توپ و درآمد بالاست دو سه تا برج تجاری دارد اعتبارش همه جا پابرجاست من هم انگار اگر می رفتم در خطِ پرورش گوساله بعد سی سال نمی گفتم که ، چه شد آن زحمت چندین ساله؟! (شاعر؟)

:: موضوعات مرتبط: حکایت , طنز , ,
تاریخ : پنج شنبه 28 مرداد 1400
بازدید : 147
نویسنده : J A V A D
میراث سه برادر روایت سنگسر سمنان در زمان قدیم مردی بود که سه پسر داشت . او در زندگی خود تنها ثروتی که داشت یک نردبان ، یک طبل و یک گربه بود . وقتی که مرد ، نردبان را پسر بزرگ ، طبل را پسر وسطی و گربه را پسر کوچک برداشت . پسر بزرگ بعد از مرگ پدرش به فکر دزدی افتاد . یک روز نردبان را برداشت برد به دیوار خانه حاجی گذاشت تازه می خواست از نردبان بالا برود که صدای حاجی را شنید که به زنش می گفت : « من میروم با فلان شخص معامله کنم . اگر معامله من و او سرگرفت یک نفر را می فرستم جعبه پول را به او بده بیاورد .» این را گفت و از خانه بیرون رفت . پسری که می خواست برود به خانه حاجی دزدی کند تمام حرف های حاجی را شنید یواشکی نردبان را برداشت برد خانه خودش گذاشت و برگشت آمد در خانه حاجی را زد . زن حاجی پرسید :« کی هستی ؟» پسر گفت :« حاجی مرا فرستاده که جعبه پول را ببرم » زن حاجی هم خیال کرد که حاجی او را فرستاده . جعبه پول را به او داد . پسره هم با خوشحالی جعبه را برداشت و برد . وقتی که حاجی به خانه برگشت زن از او پرسید که : « معامله تو با فلان شخص چطور شد ؟» حاجی گفت :« هیچ ، معامله ما سر نگرفت » زنش گفت :« پس پول بردی چکار کنی ؟» حاجی گفت :« پول کجا بود ؟» زنش گفت :« مگرتو پسر را نفرستاده بودی که پول ببرد ؟» حاجی گفت :« من کسی را نفرستادم !» خلاصه حاجی پول خود را نیافت و پسر بزرگ با پول حاجی ثروتمند شد . برادر وسطی که دید برادر بزرگش رفته و با نردبانش برای خودش پول پیدا کرده او هم طبل را برداشت و راه افتاد. تا این که شب شد رفت در یک رباط خرابه خوابید. هنوز به خواب نرفته بود که چند تا گرگ آمدند توی رباط . او از ترس گرگ ها رفت خودش را جابه جا کند که طبل او صدا کرد . گرگ ها از صدای طبل ترسیدند و فرار کردند. ضمن فرار خوردند به رباط خرابه . در رباط بسته شد . پسر که دید گرگ ها از صدای طبل او ترسیدند خوشحال شد و طبل را برداشت بنا کرد به زدن . گرگ ها هم از ترس هی خود را به درو دیوار می زدند . بازرگانی در آن وقت شب داشت از آنجا می گذشت دید توی رباط سرو صدا بلند است . تاجر تا در رباط را باز کرد گرگ ها ریختند بیرون و فرار کردند . مرد طبل زن وقتی دید بازرگان دررا باز کرد و گرگ ها بیرون رفتند آمد جلو و گریبان او را گرفت و گفت : « چرا در رباط را باز کردی که گرگ ها فرار کنند ؟ این گرگ ها را پادشاه به من داده بود که رقص کردن به آن ها یاد بدهم . حالا من باید چکار کنم ؟ اگر بروم دنبال گرگ ها که آن ها را جمع آوری کنم خرج زیادی برایم برمی دارد . حالا باید یا خسارت مرا بدهی یا این که می رویم پیش شاه از دست تو شکایت می کنم .» بازرگان هم از ترس این که مبادا پیش شاه از دست او شکایت کند پول زیادی به او داد و رفت . این برادر هم از این راه ثروتمند شد . ماند برادر کوچک . برادر کوچک وقتی دید که دو برادرش رفتند با نردبان و طبل پول برای خود در آوردند ، او هم گربه خود را برداشت و از ده بیرون رفت تا به جایی رسید و دید در هرچند قدم یک نفر چوب به دست ایستاده . او از آن ها پرسید که : « چرا هرچند قدم یک نفر چوب به دست ایستاده ؟» آن ها جواب دادند که :« دراین ملک موش زیاد است و از دست موش ها آسایش نداریم به همین دلیل است که درهرچند قدم یک چوب به دست ایستاده که نگذارد موش ها به مردم آزار برسانند .» او گفت :« شما امشب هیچ کاری به موش ها نداشته باشید. من می دانم و موش ها .» آن ها همه چوب های خود را کنار گذاشتند و رفتند . تا چوب به دست ها کنار رفتند او دید یک عالم موش جمع شد . او فوری گربه را از زیر عبای خودش بیرون آورد . گربه به میان موش ها افتاد چند تارا خورد و چند تا را هم خفه کرد . بقیه فرار کردند . روز بعد این خبر به پادشاه آن کشور رسید . وقتی پادشاه این خبر را شنید او را به حضور طلبید و گربه را به قیمت زیادی از او خرید . او هم آن پول را برداشت و به ده خود برگشت . هر سه برادر با کارهای خودشان ثروتمند شدند . اما ببینیم گربه چکار می کند . روزی گربه در آفتاب گرم خفته بود که کنیزی از پهلویش گذشت و دم او را لگد کرد . گربه پرید و دست او را زخم کرد . خبر به پادشاه دادند که گربه آنقدر خورده که مست شده و چشم بد به فلان کنیزت دارد . شاه فرمان داد که گربه را ببرند و به دریا بیندازند .یک نفر گربه را جلو اسب گرفت و برد که به دریا بیندازد . تا رفت گربه را توی دریا پرت کند ، گربه به زین اسب چنگ زد . مرد خواست او را بگیرد و دوباره به دریا بیندازد . خودش با سرافتاد توی دریا و غرق شد. گربه همان طور که به زین اسب چنگ زده بود اسب به خانه برگشت . آن ها تا گربه را روی اسب دیدند همه از شهر و دیار خود بیرن رفتند و از ترس گربه فرار کردند . گربه تنها در آن کشور ماند تا این که بعد از چند سال اهل شهر یکی دو نفر را فرستادند که ببینند اگر گربه رفته است آن ها به دیار خودشان برگردند . آن دو نفر رفتند و دیدند که گربه اندازه یک بز شده و توی آفتاب خوابیده و دارد به سبیل های خودش دست می کشد . آن دو نفر فرار کردند و رفتند خبر دادند که گربه توی آفتاب خوابیده خیلی هم اوقاتش تلخ است می گوید اگر به شما برسم می دانم چکارتان کنم . خلاصه همه آن ها دیگر انکار دیار خودشان را کردند و رفتند .

:: موضوعات مرتبط: حکایت , طنز , ,
:: برچسب‌ها: میراث سه برادر ,
تاریخ : پنج شنبه 28 مرداد 1400
بازدید : 117
نویسنده : J A V A D
منطق دانشجویی پس از این كه در درس منطق نمره نیاورد به استادش گفت: قربان، شما واقعا چیزی در مورد موضوع این درس می دانید؟ استاد جواب داد: بله حتما. در غیر این صورت نمی توانستم یك استاد باشم. دانشجو ادامه داد: بسیار خوب، من مایلم از شما یك سوال بپرسم ،اگر جواب صحیح دادید من نمره ام را قبول می كنم. در غیر این صورت از شما می خواهم به من نمره كامل این درس را بدهید. استاد قبول كرد و دانشجو پرسید: آن چیست كه قانونی است ولی منطقی نیست، منطقی است ولی قانونی نیست و نه قانونی است و نه منطقی؟ استاد پس از تاملی طولانی نتوانست جواب بدهد و مجبور شد نمره كامل درس را به آن دانشجو بدهد. بعد از مدتی استاد با بهترین شاگردش تماس گرفت و همان سوال را پرسید. شاگردش بلافاصله جواب داد: قربان شما 63 سال دارید و با یك خانم 35 ساله ازدواج كردید كه البته قانونی است ولی منطقی نیست. همسر شما یك معشوقه 25 ساله دارد كه منطقی است ولی قانونی نیست.و این حقیقت كه شما به معشوقه همسرتان نمره كامل دادید در صورتی كه باید آن درس را رد می شد نه قانونی است و نه منطقی!

:: موضوعات مرتبط: حکایت , طنز , ,
:: برچسب‌ها: منطق ,
تاریخ : پنج شنبه 28 مرداد 1400
بازدید : 116
نویسنده : J A V A D
مشکلی به نام خریّت! حکایت نموده اند که در روزگاران قدیم، الاغ های دِه، از پالان دوزشان بسیار ناراضی بودند. زیرا پالانی که برایشان می دوخت پشت شان را زخمی می کرد. در نهایت تصمیم گرفتند که جایی جمع شوند و دعایی بکنند تا شاید پالان دوز دیگری به ده شان بیاید. از آنجا که دل صاف و ساده ای داشتند، دعاهایشان قبول درگاه آمد و پالان دوزی جدید وارد دهشان گشت... اما چه فایده که این پالان دوز هم لنگه همان پالان دوز سابق بود. نه تنها پالان راحتی بر تن خر ها نمی دوخت، بلکه از مواد اولیه پالان ها نیز کم می گذاشت و این بار نه تنها پشتشان زخمی می شد، بلکه به جای دیگرشان نیز فشار می آمد. باز هم تصمیم گرفتند که جمع شوند و برای آمدن پالان دوز جدید دعایی بکنند. این دفعه نیز به لطف دل پاک و بی غل و غششان، دعایشان مقبول گردید و پالان دوز جدید هم آمد، اما صد افسوس، و چه فایده.... این یکی به غیر از دوخت بد و دزدی از مواد اولیه ی پالان ها، از صاحبان خرها خواسته بود که خرها را در گرسنگی نگهدارند تا شاید پالان ها به تنشان اندازه شود... و این بار نه تنها پالان شان راحت نبود و پشتشان همچنان زخمی، بلکه دلسوخته و از کرده پشیمان، که چرا قدر همان پالان دوز اولی را ندانسته و ناشکری کرده بودند. خلاصه هی جمع شدند و هی دعا کردند و این پالاندوز آمد و آن پالاندوز رفت. اما زخم پشتشان خوب نشد که هیچ بدتر هم شد. تا این که تصمیم گرفتند جمع شوند و این بار نه برای رهایی از پالان دوز بلکه برای رهایی از نفهمی و ساده لوحی و خریّت خود دعایی بکنند!

:: موضوعات مرتبط: حکایت , طنز , ,
:: برچسب‌ها: مشکلی به نام خریّت! ,
تاریخ : پنج شنبه 28 مرداد 1400
بازدید : 65
نویسنده : J A V A D
داستان "جو خوردن" الاغ ها دوستی تعریف می گفت در قدیم که ماشین نبود حمل و نقل بار با الاغ انجام می شد، آن موقع ماشین نبود که براحتی و سرعت بشود بار را جابه جا کرد. - در مناطق کویری که قافله از کلکته می آمد جیره خرها "جو" بود ، وقتی بار انداز می شد جلوی خرها کلی جو می ریختند، در اول که جیره جو به اندازه کافی بود الاغ ها در کمال صلح و صفا برادر وار جو می خوردند و هیچ کس حرص نمی زد، اما زمانی که جو رو به پایان می رسید خرها با جفتک زدن به جان هم می افتادند ، در حد مرگ به همدیگر لگد می زدند تا یکی دو تا که برنده می شدند ته مانده جو را می خوردند. - بعد از پایان یافتن جو انگار نه انگار که این ها با هم دعوا می کردند همه چیز آرام می شد. - مثل سیاستمداران وقتی که دم انتخابات می شود به جان هم می افتند، فایل صوتی پخش می کنند ، در مناظره های تلویزیونی همدیگر را به دزدی های کلان و رانت محکوم می کنند تا با این ترفند مردم را گول بزنند، اما وقتی که انتخابات تمام شد و یک تیم برنده شد، بی وفا نیستند سفره را پهن می کنند و دزدها برادر می شوند و با هم از هر گوشه ای می خورند، مردم عادی هم بعد از مدتی یادشان می رود که داستان از چه قرار بوده؟ این ها همه بازی سیاست است که هر چهار سال یک بار در جهان سوم تکرار می شود. این بود داستانِ

:: موضوعات مرتبط: حکایت , طنز , ,
:: برچسب‌ها: داستان "جو خوردن" الاغ ها ,
تاریخ : پنج شنبه 28 مرداد 1400
بازدید : 110
نویسنده : J A V A D
ﺗﺴﺖ آب غوره!! ﻣﺴﺌﻮﻝ ﺗﺴﺖ آب غوره و سرکه های ﯾﮏ ﮐﺎﺭﺧانه سرکه ﺳﺎﺯﯼ ﻣﯽﻣﯿﺮد،ﻣﺪﯾﺮ کارخانه دنبال یک ﻣﺴﺌﻮﻝ ﺗﺴﺖ ﺩﯾﮕر ﻣﯽﮔﺮﺩد ﺗﺎ او را ﺍﺳﺘﺨﺪﺍﻡ کند. یک فرد مست ﺑﺎ ﻟﺒﺎﺱ ﮊﻧﺪﻩ ﻭ ﭘﺎﺭﻩ ﺑﺮﺍﯼ ﮔﺮﻓﺘﻦ ﺷﻐﻞ ﺩﺭﺧﻮﺍﺳﺖ ﻣﯽﺩهد! مدیر ﻓﮑﺮ ﻣﯽﮐﻨد ﭼﻄﻮﺭ می شود ﺭﺩﺵ کرد. ﺗﺼﻤﯿﻢ ﻣﯽﮔﯿﺮد ﺗﺴﺘﺶ کند! ﯾﻪ ﮔﯿﻼﺱ از آب غوره به او می دهند ﻭ ﻣﯽﺧﻮﺍهند ﮐﻪ ﺗﺴﺖ ﮐﻨد.ﻣﺮﺩ ژنده پوش آزمایش ﻣﯽﮐﻨد ﻭ ﻣﯽﮔوید: غوره انگور ﻗﺮﻣﺰ،ﻣﺴﮑﺎت، سه ساله، و در ﺑﺨﺶ ﺷﻤﺎﻟﯽ ﺗﭙﻪ ﺭﺷﺪ ﮐﺮﺩﻩ ﻭ ﺩﺭ ﻇﺮﻑ ﻓﻠﺰﯼ ﻋﻤﻞ امده است. ﻣﺪﯾﺮ کارخانه ﻣﯽﮔوید: ﺩﺭﺳﺘﻪ! ﮔﯿﻼﺱ ﺩﯾﮕری به او می دهد تا تست کند.او ﻣﯽﮔوید: ﺍﯾﻦ ﯾﮑﯽ آب غوره ﻗﺮﻣﺰ ﮐﺎﺑﺮﻧﻪ، ﻫﺸﺖ ﺳﺎﻟﻪ ﻭ در بخش جنوبی ﺗﭙﻪ ﺭﺷﺪ ﮐﺮﺩﻩ ﻭ ﺩﺭ ﭼﻠﯿﮏ ﭼﻮﺑﯽ عمل آمده است‌ . مدیر ﻣﯽﮔوید:درسته! ﻣﺪﯾﺮ ﮐﻪ ﻣﺘﻌﺠﺐ ﺷﺪﻩ بود با چشمکی به منشی ﭘﯿﺸﻨﻬﺎﺩﯼ ﻣﯽﮐﻨد ....ﻣﻨﺸﯽ هم ﯾﻪ ﮔﯿﻼﺱ ﺍﺩﺭﺍﺭ ﻣﯽﺁورد. ﻓﺮﺩ الکلی آن را ﺁﺯﻣﺎﯾﺶ ﻣﯽﮐﻨد ﻭ ﻣﯽﮔوید : ﺑﻠﻮﻧﺪ، 26 ﺳﺎﻟﻪ، ﺳﻪ ماهه حامله ﺍﺳﺖ ﻭ ﺍﮔر ﮐﺎﺭ ﺭا ﺑﻪ ﻣﻦ ﻧﺪهید ﺍﺳﻢ ﭘﺪﺭ ﺑﭽﻪ ﺭا ﻫﻢ ﻣﯽ گویم.

:: موضوعات مرتبط: حکایت , طنز , ,
:: برچسب‌ها: ﺗﺴﺖ آب غوره!! ,
تاریخ : پنج شنبه 28 مرداد 1400
بازدید : 118
نویسنده : J A V A D
شاعران در قرنطینه !!

:: موضوعات مرتبط: حکایت , طنز , ,
:: برچسب‌ها: شاعران در قرنطینه !! ,
تاریخ : پنج شنبه 28 مرداد 1400
بازدید : 149
نویسنده : J A V A D
دعانویسی زنی پسر کوچکی داشت که زیاد دزدی می کرد. به سفارش نزدیکان او را نزد شیخی بردند. شیخ برایش دعایی نوشت و فرمود : آن را به کتفش ببندید او دیگر هرگز دزدی نمی کند. هنگامی که به خانه باز می گشتند پسر در راه عقب مانده بود! مادرش از او خواست سریع تر راه برود و به او برسد ، پسر گفت : مادر! دمپایی شیخ بزرگ است و نمی توانم با آن به درستی راه بروم!

:: موضوعات مرتبط: حکایت , طنز , ,
:: برچسب‌ها: دعانویسی ,
تاریخ : پنج شنبه 28 مرداد 1400
بازدید : 153
نویسنده : J A V A D
سیاه یا سفید؟ جعفر با دوستش غضنفر رفت سینما. در یک صحنه ای از فیلم یک مسابقه بوکس بین یک سیاه پوست و یک سفید پوست بود. جعفر به غضنفر گفت: میای شرط ببندیم که کی می بره؟ غضنفر قبول می کنه. جعفر میگه: سیاه می بره. غضنفر میگه :سفید می بره. فیلم تموم میشه و جعفر شرط رو می بره ولی به غضنفر میگه: من تقلب کردم. قبلا فیلم رو دیده بودم. می دونستم سیاهه می بره. غصنفر میگه: برو بابا، من قبلاً پنج بار فیلم رو‌ دیده بودم. گفتم حتما دیگه این بار سفیده تلافی می کنه.

:: موضوعات مرتبط: حکایت , طنز , ,
:: برچسب‌ها: سیاه یا سفید؟ ,
تاریخ : پنج شنبه 28 مرداد 1400
بازدید : 117
نویسنده : J A V A D
شریک شدن نابینایان شخص نابینایی با چند بینا در خوردن مقداری انجیر هم کاسه شدند و قرار گذاشتند که یک دانه یک دانه بخورند.پس از چند دقیقه نابینای اولی اعتراض کرد که : شما چرا چندتا چندتا می خورید؟ بقیه گفتند: تو که نمی بینی،از کجا می دانی؟ نابینا گفت: چون من دوتا دوتا می خورم ولی شما اعتراضی نمی کنید،دانستم که حتما شما چندتا چندتا می خورید!

:: موضوعات مرتبط: حکایت , طنز , ,
:: برچسب‌ها: شریک شدن نابینایان ,
تاریخ : پنج شنبه 28 مرداد 1400
بازدید : 125
نویسنده : J A V A D
نگهبان شب!! بعد از این که نورالله بازنشسته شد، حضور او در خانه دائمی شد و انتقادات وی از همسرش به ویژه در مورد خانه و آشپزخانه ، و بحث و گفتگو و فریاد مکرر او برای چیزهای بی اهمیت و غیره زیاد بود. همه فاميل روزی که نورالله بازنشسته شد ، نفرین می کردند. با این حال ، آقا نورالله متوجه شد که همه از او ناراحت هستند ، بنابراین تصمیم گرفت راهی پیدا کند تا حضور خود را در خانه کاهش دهد. او با قدم زدن در پارک و مراکز خرید برنامه ای برای زندگی خود تنظیم کرد. او به طور هم زمان با یک خانم همکار ۳۸ ساله ملاقات کرد که در گذشته با او کار می کرد. او از وضعیت جدیدش برای خانم تعریف کرد. خانم همکار به او گفت: گوش کن، من در خانه تنها هستم و شوهرم مدت ها پیش درگذشته است ، و من بچه ندارم .. بیا باهم ازدواج کنیم ! نورالله از این حرف خوشش آمد وبا خانم رفت و طبق شرع با او ازدواج کرد. صبح روز بعد ، او به خانه بازگشت . همسرش از او پرسید: دیروز کجا بودی؟ او پاسخ داد: "کار پیدا کردم ...!" همسرش خوشحال شد زیرا می خواست از شر او خلاص شود ، لذا گفت: خیلی خوبه، شما هنوز جوانی، خوب کاری کردی، این طوری هم خودتان را مشغول می کنی و هم برای ما و شما خوبه. و طبق گفته: حرکت یک نعمت است !! اما شغل جدید شما چیست؟ پاسخ داد: یک نگهبان شب! اون بهش گفت: عالی، شغل پر برکتیه ...! فعلا نورالله هر روز صبح خسته از شغل جدید خود از خانه همسر دومش برمی گشت .. و همسر اولش برایش صبحانه آماده می کرد ... و بعد از صبحانه به او می گفت : پیداس که شما خسته هستید ، برو بخواب و استراحت کن شوهر عزیزم، بعد از ظهر ناهار رو آماده و بیدارت می کنم تا به سر کار جدید خود با نشاط و قوی بروی . این طوری نورالله، اعتبار و احترام خودش را پس گرفت و وقت خود را با چیزی مفید مشغول کرد. و به خانواده ا ش نیز آرامش بازگشت. امیدوارم هر کسی دچار مشکلی شبیه ایشان شد ، از تجربه نورالله بهره مند شود ... با احترام اداره امور بازنشستگان

:: موضوعات مرتبط: حکایت , طنز , ,
:: برچسب‌ها: نگهبان شب!! ,
تاریخ : پنج شنبه 28 مرداد 1400
بازدید : 83
نویسنده : J A V A D


:: موضوعات مرتبط: حکایت , طنز , ,
تاریخ : پنج شنبه 28 مرداد 1400
بازدید : 113
نویسنده : J A V A D

کارت ویزیت

 روزی یکی از اشخاص از خود راضی در غیاب ولتر، نویسنده و فیلسوف شهیر فرانسوی، به دیدنش رفته بود. بر خلاف انتظار، دید که وضع اتاق او بسیار درهم و آشفته بوده و گرد و خاک زیادی روی میز تحریرش نشسته است. مرد ازخودراضی از فرط ناراحتی با انگشت خود روی همان میز گردآلود نوشت: «خر» و اتاق را ترک کرد.

فردای آن روز تصادفاً ولتر را در خیابان دید و گفت: 

«دیروز خدمت رسیدم تشریف نداشتید.»

ولتر با نگاهی به او گفت: 

«بله، کارت ویزیت شما را روی میز تحریر دیدم!»

 حرف های شما کارت ویزیت شماست.


:: موضوعات مرتبط: حکایت , طنز , ,
:: برچسب‌ها: کارت ویزیت ,

تاریخ : پنج شنبه 28 مرداد 1400
بازدید : 127
نویسنده : J A V A D

 ما جزء کدامشان هستیم؟

چهار نفر بودند.اسمشان این ها بود:
همه کس، یک کسی، هر کسی، هیچ کسی

کار مهمی در پیش داشتند و همه مطمئن بودند که "یک کسی" این کار را به انجام می رساند، "هرکسی" می توانست این کار را بکند.
 ولی "هیچ کس" این کار را نکرد.
 "یک کسی" عصبانی شد چرا که این کار، کار "همه کس" بود اما "هیچ کس" متوجه نبود که "همه کس" این کار را نخواهد کرد !

سرانجام داستان این طوری شد "هرکسی"، "یک کسی" را سرزنش کرد که چرا "هیچ کس" کاری را نکرد که "همه کس" می توانست انجام بدهد!؟

حالا ما جزء کدامشان هستیم؟

 

:: موضوعات مرتبط: حکایت , طنز , ,
:: برچسب‌ها: ما جزء کدامشان هستیم؟ ,

تاریخ : پنج شنبه 28 مرداد 1400
بازدید : 125
نویسنده : J A V A D
 چند لطیفه

وصیت نامه ملانصرالدین 

:: موضوعات مرتبط: حکایت , طنز , ,
:: برچسب‌ها: چند لطیفه ,

تاریخ : پنج شنبه 28 مرداد 1400
بازدید : 115
نویسنده : J A V A D

 تلقین چیه ؟

بنده خدایی که مسلمان بود  از دنیا میره ، همسایه ارمنی اش تو تشییع جنازه اش شرکت می کنه.
وقتی که میت  را در قبر میذارن آخوندی شروع می کنه به تلقین دادن میت .
ارمنی از یکی می پرسه: این آقا به میت چی میگه؟
یارو میگه: داره به میت تلقین می خونه.
ارمنی می پرسه: تلقین چیه ؟؟
میگه: داره بهش اسم خدا ، پیامبر و دوازده امام رو یاد آوری می کنه که اون دنیا ازش پرسیدن بتونه جواب بده .
ارمنی میگه: این بنده خدا وقتی زنده بود چهل سال همسایه من بود اسم من وارتان بود گاهی می گفت زارتان ، گاهی می‌گفت تارزان ... چهل سال اسم منو یاد نگرفت. اون وقت الان که مرده در چند دقیقه چطور می تونه این همه اسم رو  حفظ کنه!



:: موضوعات مرتبط: حکایت , طنز , ,
:: برچسب‌ها: تلقین چیه ؟ ,

صفحه قبل 1 2 3 صفحه بعد

با مرورگر فایرفاکس یا گوگل کروم برای بهتر باز شدن وبلاگ استفاده کنید:) اين سايت حاصل تلاش شبانه روزي سيد محمد جواد حسيني مي‌باشد که بدون وابستگي مادي و معنوي به هيچ سازمان و نهاد و حزب و گروه سياسي فعاليت خود را ابتدا بر اساس قانون الهي و سپس قانون اساسي ايران بنا نهاده است. کليه هزينه‌هاي اين سايت با هزينه شخصي پرداخت مي‌شود که اميدوارم از اين پس از طريق فروشگاه سايت و تبليغات تامين شود و همواره سعي مي‌کنم تا مطالب آموزشي جديد و خواندني را براي شما به ارمغان بياورم.

نام :
وب :
پیام :
2+2=:
(Refresh)

<-PollName->

<-PollItems->



تماس بامن در تلگرام تماس با من در اینستاگرام

# بازديد امروز: 4441

# بازديد ديروز: 6484

# بازديد هفته: 22563

# بازديد کل: 141175

#تعداد مطالب: 2871

#گوگل امروز : 444

# گوگل ديروز: 648

# بازديد ماه: 141175

# آي پي ديروز : 2161

# آي پي امروز: 2161

#بازديد سال: 254807

RSS

Powered By
loxblog.Com